تبليغاتX
عشق جاويد
 چت رم
سلام. قبل از هر چيزي (بعد از تقريبا يك ماه!) تسليت ميگم شهادت امام حسين و رسيدن محرم

يه خبر منو دوستم يه چترم زديم خيلي باكلاسو خوشكله با امكاناته مشت!

اين آدرس چترم: http://tecnocomputer.blogfa.com/page/chat.aspx

خوشحال ميشم يه سري بزنيد اخه خيلي واسش زحمت كشيدم مخصوصا دوستم. اگه دوست داريد چترم تو وبلاگ شما هم باشه مثل وبلاگ من (كه لوگوش اين بغل) نميدونم توجه كرديد يا نه! خلاصه ميتونيد كد پاين رو تو قالب وبلاگتون بزاريد:


اگر هم مشكلي تو قرار دادنش داشتيد به خودم يا به دوستم بگيد حلش كنه. موزيكه خاصي چيزي خواستيد واسه ويلاگتون بهش بگيد حتما واستون اماده ميكنه. واسه وبلاگ من هم موزيكي  خواستم داره برام اماده مي كنه. قراره يه قالب توپ هم بسازه واسم!

راستي اگه هر كدوم از شما عزيزا خواست كه بيشتر با هم آَشنا بشيم اطلاعات وتجربياتمون رو راحت تر در

اختيار همديگه قرار بديم كافيه تو قسمت نظرات بگه چه ساعتي تا من بيام تو چت روم وبلاك. كوچيك شما

(H a M i D)

ممنونم كه بازم تحملم كرديد خدا نگهدار...

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 ايران جاويد

سلام

خيلي وقته تو اين فكرم كه چرا به ما ميگن عقب مونده(جهان سومي) چرا ما كشورمون جز كشورهاي پيشرفته نيست ما كه كشورمون خيلي قدمت داره ولي با اين احوال به ما ميگن جهان سومي .

تو اين پست مي خوام از يكي ديگه از عشقاي جاويدم بگم كه اون( وطن ) ايران عزيزمه كه واقعا دوسش دارم و خيلي روش تعصب مي كشم.

شما مي دونستيد كه كشور هاي پيشرفته به ما به چه ديدي نگاه مي كنن ؟ يكي از استاداي دانشگاه ما مي گفت اونا به همون ديدي مارو نگاه مي كنن كه ما به افغاني ها نگاه مي كنيم .من خيلي ناراحت شدم به شما هم حق مي دم اگه ناراحت شدين.

مي دونيد چرا اينجوريه و ما فعلا ،فعلنا پيشرفت نمي كنيم چون اكثر ما ايراني ها فقط تو فكر خودمونيم و فقط مي خوايم كار خودمون راه بيوفته و وقتي راه افتاد ديگه كاري به كاره كسي نداريم .ولي كشور هاي پيشرفته دقيقا بر عكس ما عمل مي كنن .

اول اگه بتونن كار ديگرونو آسون مي كنن وراه ميندازن بعد كار خودشونو .

حالا چرا اونا اونجورين و ما اينجوريم .الان ميگم .اونا از همون بچگي پدرو مادرشون اينقدر در گوششون مي خونن كه تو بايد براي اين مردم وكشورت يه قدم رو به جلو برداري و باعث افتخار ما وكشورت و مردم كشورت بشي تا باورش مي شه و هر كاري مي كنه كه به كشورش و مردم كشورش خدمت كنه و قدمي رو به جلو براشون بر داره .شما حساب كنيد اگه همه اين اعتقاد رو داشته باشن، يه كشور آباد و پيشرفته بدون هرج و مرج بوجود مياد .

ولي ما ايرانيا به بچمون همه چي ياد ميديم الا اينكه براي كشورت ومردمش يه قدم رو به جلو بردار .ميگيم پسر عزيزم ،دختر نازنينم هرچي مي خواي برات تهيه مي كنم يه وقت آب تو دلت تكون نخوره .عزيزم هر كاري دوست داري بكن ولي كاري به كاره كسي نداشته باش فقط به خودت و آيندت فكر كن.

مي دونيد چرا به ما اينجوري گفتن چون پدر و مادرشون بهشون اين حرفا رو زدن و و اگه ما جوونا دست به كار نشيم و بخوايم حرفايي كه پدر مادرامون بهمون گفتن به نسل آيندمون بگيم مطمئن باشين كه هيچوقت پيشرفت كشور عزيزمون ايران رو نمي بينيم .

ما بايد از حالا دست بكار بشيم با اينكه دير شده ولي نبايد بزاريم بيشتر از اين دير بشه(ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازست)

ما بايد استعداد هاي خودمون رو پيدا كنيم وببينيم چجوري مي شه با اين استعداد ها براي كشورمون و مردمون خوبش يه قدم رو به جلو بر داريم .ديگه بسه خود خواهي بيا ييم از حالا تو فكر پيشرفت كشور عزيزمون ايران باشيم

بر فرض محال كه ما هيچ استعدادي ندارم و نمي تونيم به كشورمون كمك كنيم .همين كه به نسل آينده بفهمونيم كه شما ها بايد براي اين كشور افتخار آفرين باشين خودش كار بزرگيه .حالا يه چيز ديگه همين كه كار يه آدمو راه بندازيم اونم خيلي خوبه بالاخره از هيچي كه خيلي بهتره .بازم اگه نتونستيم بيايم درست زندگي كنيم اون جوري كه خدا دوست داره و درست زندگي كردنو به ديگران ياد بديم

كه اگه اين كارارو بكنيم به پيشرفت ايران عزيز كمك خيلي بزرگي كرديم. (خدا هم اين كارو خيلي دوست داره).

بعضي ها فكر مي كنن فقط با درس خوندن يه كشور پيشرفت مي كنه ،درس خيلي مهمه ولي براي پيشرفت يك كشور كافي نيست .همه كه نمي تونن درس بخونن .يكي استعدادش تو ورزش يكي تو هنر يكي تو درس و... ما اگه بخوايم هم خودمون هم كشورمون پيشرفت كنه بايد استعدادمون رو دنبال كنيم به صورت خيلي جدي اينجوريه كه يه نفر تو كارش موفق ميشه و باعث افتخار خودش و خونوادش و كشورش ميشه .

به اميد پيشرفت ايران عزيز و درست زندگي كردن همه ي مردمونش.

و به اميد اون روزي كه ما خودمون رو پيدا كنيم.

 در جهان فرمان كورش اولين منشــــــور بود          سر بــــه تعظيمش سراسر بابل و آشور بود

 سينـــــه ي اسپارت را تا قلب يونان چاك كرد           پشت بخت النصر را ساييده و بر خــــاك كرد

ما از اسلاف همان خونيم و از آن ريشه ايم           پاسدار نام ((پارســــي)) تا هميشـــــــه ايم


((عيد غدير خم رو بر همه ي رهروان حضرت علي (ع) تبريك وتهنيت مي گويم))

من از اين ناراحتم كه خيلي ها علي و يا علي و علي يارت و اين حرفا رو زبونشونه ولي هيچ

كدوم از كارايي كه اون بزرگوار انجام مي دادو انجام نمي دم هيچ انتظاري ندارم ما كه نمي

تونيم مثل اون بزرگوار باشيم حد اقل بيايم به حرمت اسمش كه هميشه رو لبهامونه كارايي كه

پيشواي اولمون امام علي(ع) بدش مياد وهمچنين خدامون بدش مياد انام نديم.انشااله به خودمون

بيايمو با كارامون دل مولا علي(ع) و خدا رو شاد كنيم.

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  |
 عشق واقعي.....

سلام

اول :دلم تنگ شده واسه همتون واسه وبلاگم باور كنيد راست مي گم.

دوم:شرمندم واقعا شرمندم كه تو اين مدت بهتون سر نزدم جبران مي كنم (البته سعي مي كنم)

سوم:اومدم .آره اومدم كه بنويسم ولي نه از عشقي كه يا نابود مي شه يا نابود مي كنه.

اومدم با يه دنيا حرف ،حرف حساب ها... همونطور كه گفتم مي خوام از عشق بنويسم ولي نه از عشقاي

فاني از عشقاي واقعي   شايد همه بگن عشقي كه من به فلاني دارم واقعيه ولي دوست من خودتم مي

دوني كه داري سر خودت كلاه مي زاري.

 اين چه عشقيه كه وقتي با هميد دلت پر و داغونه دلهره داري كه ميمونه يا ميره تا وقتي كه

هست هزار تا دردسر وقتي كه نيست غم نبودنش آآآآآآآآي خدا جون اينا چرا سر خودشون كلاه مي زارن

يه خورده اينارو هوشيار تر كن.من كه سرم به سنگ خورد

من از اول عاشق بودم و هنوزم عاشقم ولي اين عشق من واقعيه واقعيه نه از بين ميره نه فانيه خيليم

منو دوست داره منم كه جونمو واسش مي دم ولي هر كاري كنم نمي تونم محبتاشو مهربونياشو جبران كنم

.اينو مي دونم كه من لياقتشو ندارم چون اوني نبودم كه مي خواسته ولي با اين همه بدي هاي من بازم

داره به من لطف مي كنه ومحبتاش نسبت به من كم نشده .درسته من لياقتشو ندارم ولي تمام تلاشم رو مي

كنم كه لايق بشم .سخته ولي ممكن.

حتما تا حالا متوجه شدين كه معشوق من همون معبود منه همون خداي هميشه مهربونه در سته بعضي

وقتا چيزي رو كه دوست دارم بهم نميده ولي بازم عاشقانه شكرش و بجا ميارم چون مي دونم و يقين دارم

يه حكمتي تو كارش هست .

من اعتقاد دارم خدا هر چيز خوبي كه به ما ميده اون رحمتشه ولي اگه چيزي كه دوست داريم بهش نمي

رسيم يا با مشكلي بر مي خوريم اون حكمته خداست .و ما آدما خيلي كوچيك تر از اونيم كه بخوايم به

حكمت خدا پي ببريم.

خوب دوستاي من اگه بخوام از خدا و خوبي هاش بگم بايد هزار تا رمان بنويسم (خيلي بيش تر از اين

حرفا) ايشالا تو مطالب بعدي بازم مي گم.

خوب گلاي من، من تصميم گرفتم .درمورد عشقاي واقعي بنويسيد اولي خدا جونمه تصميم گرفتم در مورد

وطنم ايران هم بنويسم .

چون از بچگي رو وطنم تعصب خاص داشتم.

گفتم وطنم ياد يه جوك افتادم به يارو مي گن با وطنم جمله بساز ميگه من رفتم حمام وتنم را شستم بهش

ميگن با ط دسته دار بايد بگي اينجوري غلطه مي گه اتفاقا با طي دسته دار تنمو شستم .(بهم نگيد بي مزه

خوب يهو يادم اومد).

به اميد موفقيت و عاقبت به خيري هممون.

تا بعدهمتونو به عشقم ميسپارم.

 

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 زندگي قشنگه به شرطي كه خودت بخواي

                ( اگر ليلي به مجنون داده م  شد                    د ل   هر  عاشقي رسوا نمي شد )

سلام مي كنم به همه ي دوستاي گلم .من نشستم خوب فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه ما جوونا هر

چي كه مي كشيم تقصير خودمون حالا مي پرسي چرا تقصير خودمون الان مي گم.يه حس كاذب مياد

سراغمون و ميگه تو ديگه بزرگ شدي حق داري هر كاري بكني (شيطان) وقتي كه ديگه مطمئن شدي كه

بزرگ شدي ديگه فكر مي كنيم هر كاري كه ما مي كنيم درسته و هميشه حق با ماست .نمي خوام فلسفه

ببافم سرتونم درد نيارم ميرم سر اصل مطلب.

روزي كه احساس مي كنيم عاشق شديم تمام هم و غممون اون طرفيه كه دوسش داريم ونتها هدفمون

رسيدن به عشقمون بدون اينكه فقط يه زره فكر كنيم انگار هم كور مي شيم هم كر اصلا به موقعيت

خودمون و اوني كه دوسش داريم فكر نمي كنيم فكر نمي كنيم كه ما تازه اول جوونيمونه بايد ازين جووني

استفاده كنيم و آينده ي خودمون و بسازيم نه اينكه كاري كنيم كه حال و آيندمونو خراب كنيم.وقتي با كسي

كه دوسش داريم حرف مي زنيم به هيچي ديگه جز اون فكر نمي كنيم (كه اگه فكر مي كرديم هيچ وقت

خودمونو تو حچل نمي انداختيم ) خودمون و دل خوش دوست دارم و فدات بشم و قربونت برم و..... از اين

حرفا مي كنيم دريغ ازينكه چي قراره به سرمون بياد .وقتي اين قربون صدقه ها زياد شد ،ميشه از رو

عادت بعد با يه مشكل كوچولو از هم جدا مي شيم و فكر مي كنيم كه ديگه آخر دنياست .در صورتي كه

اينجوري نيست .براي شروع هيچ وقت دير نيست(ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازست)

من اعتقاد دارم به عشق بشدت اعتقاد دارم ولي دوست عزيز، من و توييم كه داريم به عشق بي حرمتي

مي كنيم وقتي كاري كه اشتباه انجام مي ديم يقينا به انتها نمي رسه بعد اين وسط اسم عشق بد در ميره

ميگن حتما عشقي وجود نداشت كه اينجوري شد،عشق الكي ،عشق كشك وازين حرفا يه بار جرات نداريم

بگيم كه ما اشتباه كرديم هميشه مي خوايم تقصيرارو بندازيم گردن عشق و روزگارو تقدير.

عشق زمان داره و وقتي زمانش نبودو عاشق شدي 100% شكست مي خوري .حالا زمانش كيه؟

1_ وقتي موقعيت (يعني طرفي كه انتخاب كردي از هر نظر مطمئن باشه هيچ دغدغه اي از بابت اون

نداشته باشي)2_ مكان(وقتي يه جا واسه زندگي كردن داشتي يا مطمئن بودي كه مي توني جور كني)

3_ در مرحله ي آخرم پول (تو اگه واقعا طرفو دوست داري بايد به مقداري پول داشته باشي كه همه چي

براي عشقت فراهم كني و نزاري آب تو دلش تكون بخوره و اون موقه هر دوتاييتون از عشقتون لذت

ببرين.) 

(مرحله ي اول هم براي دختراس هم پسرا ولي مرحله ي دوم و سوم مخصوص پسراس.)

ببينيد رفيقاي گلم الهي من قربونه همتون برم بخدا قصد نصيحت ندارم اصلا در حدي نيستم كه بخوام شما

بزرگوار ها رو نصيحت كنم اين حرفا رو به عنوان يه كوچيك تر از من بشنويد حالا اگه عمل كنيد خوشحال

مي شم نكيد سعي مي كنم كمتر غصه بخورم

من با خودم گفتم چرا همش از غصه و غم بنويسم كه با خوندنش هم خودمو هم دوستاي گلم كه وبلاگم سر

مي زنن ناراحت كنم ونمك رو زخم خودم و دوستام بزارم من شرمندم قول مي دم ديگه اين كارو نكم .از

اين به بعد اگه دوستايي كه من لينكشون كردم و دارن از غم مي نويسن حاضر شدن مثل من حتي عنوان

وبلاگ و عوض كنن من ادامه مي دم از خوببيهاي روزگار مي نويسم ولي اگه حاظر نشدن منم هيچ دل

خوشي ندارم فكر مي كنم همه حرفامو واسه ديوار گفتم و وبلاگمو حذف مي كنم .شايدم تنهاي تنها از

خوبي هاي زندگي نوشتم .

راستي يادم رفت بگم عشق واقعي خداست .

شرمنده كه سرتونو درد آوردم.

آرزوي موفقيت براي همتون مي كنم.

 

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در پنجشنبه هجدهم مهر 1387  |
 شبی در امتداد سحر

 


شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن...

بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس

آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز

چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود

مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا

میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار

بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از

قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی

نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود

معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه

اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری

نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم!

خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم

ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای

غمها گم شدن...


|+| نوشته شده توسط حميــــــد در پنجشنبه یازدهم مهر 1387
 هي روزگار...
 
 
 
 
 
 
 


از وقتي خودمو شناختم اونو مي شناختم آره از همون بچگي دوسش داشتم شايد معناي عشقو مثل خيلي

چيزاي ديگه نميدونستم ولي اينو مطمئنم كه برام با بقيه ي بچه ها خيلي فرق داشت همش به اون فكر مي

كردم آره از همون بچگي . گذشت و گذشت تا اين دوتا كوچولو بزرگ شدن من بزرگ شدم وعشقم به اون

بزرگ تر از خودم ديوونش بودم ولي بش نمي گفتم چون شرايطشو نداشتم ولي ترس اينكه مرغ عشق من

بره و رو بوم يكي ديگه آشيونه كنه نذاشت رازمو تو دلم پنهون كنم و با عشقم در ميون گذاشتم . اون قبول

نكرد مي خواست امتحانم كنه .خودمم نمي دونم چطوري امتحانم كرد ولي هر طوري بود امتحانرو با نمره

ي بيست قبول شدم ديگه مطمئن شده بود كه دوسش دارم .بهم اعتماد كرد ( هيچ وقت از اعتمادش سو

استفاده نكردم) اون خداي عشق من بود و منم شدم خداي عشق اون .

.چه روزايي كه تا صداي هم ديگرو نميشنيديم خوابمون نمي برد .چه روزايي كه من با فكر اون مي

خوابيدمو با خيالش بيدار ميشدم .چه روزايي كه وقتي رو دستش يه خراش كوچولو مي افتاد من هزار بار

مي مردم و زنده مي شدم چه روزايي كه وقتي من يه سر درد جزئي داشتم بي تابي آرومو قرارشو ازش مي

گرفت ولي افسوس كه تموم اون روزا گذشتن الان ديگه منمو تنهايي من . چه روزاي خوبي كه همشون

مثل يه چشم بهم زدن تموم شد تنها دلخوشيم براي زندگي خاطراتيه كه باقيمونده و عكسي كه هر وقت دلم

تنگ ميشه مي رم سراغشو يه دل سير باهاش حرف ميزنم و بعد ازش تشكر مي كنم كه وقتشو بهم داد.

بعضي وقتا مي گم خدايا چيشد اون همه عشقو علاقه يهو كجا رفت اوني كه نمي تونست ناراحتيه منو ببينه

چجوري تونست منو تنها بذاره فكر نكرد بعد از اون من چيكار كنم فكر نكرد من چه به روزم مياد .نه فكر

نكرد با خودش گفت گور بابايه خودشو عشقش مي رم يه جايي كه برام تازه باشه و راحت باشم ولي خدايا

من كه نذاشتم آب تو دلش تكون بخره پس چيشد .

هي روزگار......

اون ديگه دل بريده بود ،كاريشم نميشد بكني .دليل دلبريدنش و وجودشو كه برام آرامش بود هر چيزي كه

بينمون بودو برداشت برد فقط خدايا جواب اون همه اشك و التماس و كي مي خواد بده ،جواب اون غروري

و كه ذره ذره شد جوري كه غروري برام نموند جواب اونو كي مي خواد بده .جواب دلم كه هنوز باورش

نشده كه نيست هر چي بهش مي گم بخدا رفته ديگه ميگه به همين زودي فراموشش كردي ،چي بهش بگم

چه جوابي دارم كه بهش بدم .هر روز تو خيالم ساعت ها با عشقم حرف مي زنم چجوري مي خوام دلمو

قانع كنم كه رفته وقتي هنوز خودمم باور نكردم كه رفته .يك سالو دو ماه كه از نبودنش دارم رنج مي برم

تو اين مدت كه نبوده هر شب با چشماي پر از اشك خوابيدم و با بغضي كه هميشه راه گلومو بند آورده

بيدار شدم .

آره دوسش دارم حس من به اون يه حسي بود فرا تر از عشق و هنوزم هست ولي ديگه مثل قديما دعا

نمي كنم كه به هم برسيم فقط دعا مي كنم كه تو زندگيش موفق و خوشبخت بشه دعا نمي كنم به هم برسيم

كه يه وقت دعا نگيره ،آخه اگه ما بهم برسيم عشقم يه عمر تو عذاب زندگي مي كنه چون در كنار من

راحت نبود كه گذاشت رفت شايد من ازيتش مي كردم در اصل من لياقتشو نداشتم واسم خيلي زياد بود همه

ي تلاشم واسه نگه داشتنش بود كه همش بي ثمر بود.تا وقتي كه با من بود تو عذاب بود ديگه نمي خوام

تو عذاب زندگي كنه ديگه بسشه مگه اون چه گناهي كرده، من خيلي كم بودم در برابر اون اونم رفت با

يكي مثل خودش كه ايشالا خوشو خوشبخت باشه هر جا كه ميره.

از بچگي دوسش داشتم تا الان. حالا بزرگترين آرزوم اينه كه نميرم مگه عشق اون تو سينم باشه و با

عشق اون تو سينم منو چال كنن.  

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 به سوی تو می آیم..
 

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه

پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به

خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم

آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شای

د روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگ

ه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم

امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره

بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس

موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم

میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای

تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن ت

و عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را

محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم

و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن

را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...



|+| نوشته شده توسط حميــــــد در یکشنبه هفدهم شهریور 1387  |
 از تو انتظار نداشتم ....



از تو انتظار نداشتم منو تنـهــــــــــــــــــــــــا بذاري            بري و رو وعده هاي نقره ايت پـــــــــــــــا بذاري


توي شهري كه پر ازبرجـــــــــــه و آسمون خراش            منو بين گرگا و غريـــــــــــــــــــــــبه ها جا بذاري


از تو انتظار نداشتم دستمو رهـــــــــــــــــــــا كني            من واست بميرم و به ديگري نــــــــــــــــگا كني


باورم نميـشــــــــــــــــه كه من از خدا تو رو بخوام            تو واسه يكي ديـــــــــــــــگه شبا خدا خدا كني


از تو انتظار نداشتم زير حرفــــــــــــــــــــــات بزني             عينك نا مهربوني روي چشمــــــــــــــــــات بزني


تو مي گفتي كه همـــــــــــه عشقتو زندگيت منم            حالا مي خواي بري و خط روي رويــــــــــات بزني


از تو انتظار نداشتم بسپريم دست خـــــــــــــــــدا             بگي راه مــــــــــــــــــــــا دوتا از اولش بوده جدا


از تو انتظار نداشتم بشي رامــــــــــــه سر نوشت             منو بفرستي جهنم و خودت بري بهشـــــــــــت


همه ي مردم اينجا قصـــــــــــه ي ما رو مي دونن             آخر قصــــــــــــــــه ولي چقدر غم انگيز و زشت


از تو انتظار نداشتم كـــــــــــــــــــه ازم دوري كني              همــــــــــــــــــه ي محبتا رو از رو مجبوري كني


آخه كي خيال مي كرد تو پادشاه قـــــــــــلب من              با من ديوونـــــــــــــــه ي عاشق اينجوري كني


از تو انتظار نداشتم كه فراموشـــــــــــــــــــم كني              مثه شمعي عشقمو فوت كني خاموشم كني


از تو انتظار نداشتم كه بشي مثل همــــــــــــــــه               هميشه مي گفتم از خوبيات هر چي بگم كمه


از تو انتظار نداشتم منو ســــــــــــــــــاده بشكني               سنگ بي وفايي رو به قـــــــــلب خستم بزني


(هيشكي جرات نمي كرد اسممو نو جدا بـــــــــگه             به گوش آسمونم رســـــــــــيده بود مال مني)


از تو انتظار نداشتم كه منـــــــــــــــــــــــو يادت بره              اون دوتا ستاره هاي روشـــــــــــــنو يادت بره


تو مي گفتي آخرش مــــــــــا دو تا قسمت هميم              باورم نميشــــــــــــــــه عاشق بودنو يادت بره


از تو انتظار نداشتم خوشيامــــــــــــــو خراب كني              خونـــــــــــــــه ي طلايي آرزو هامو خراب كني


(دوست دارم خودت بگي آخه كي باورش ميــشه              تو به جز من عشق ديــگه اي رو انتخاب كني)


از تو انتظار نداشـــــــــــــــــتم ولي حالا كه شده                اين روزا داشتـنـــــــــــه انتظار يه چيز بيخوده


هر كسي سراغتو مي گيره مي گم ديگه نيست              جاي من يكي ديگه تو قلبشه آخــــــــه شده


ديگـــــــــــــــــه انتظاري از هيشكي تو دنيا ندارم                خودمم شايد يه روز خودم رو تنهــــــــــا بذارم
|+| نوشته شده توسط حميــــــد در پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |
 زود رفتي....


تو يادگارم بودي افسوس كه نيستي تو پيشم        اينو بهت گفته بودم نباشي ديونــه ميشم


زود رفتي گلم رفتي داغـــــــــت موند رو دلم        حيف بودي گلم رفتي دردامـو به كي بگم

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در سه شنبه پنجم شهریور 1387  |
 درد دل با معبود
                                                                                                                                         



اين شعرم باز خودم گفتم از سروده هاي خودم لطفا بعد از خوندنش نظر فراموش نشه
|+| نوشته شده توسط حميــــــد در سه شنبه پنجم شهریور 1387  |
 آرزووووو
|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 نگاهي شد گناهي....
|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 اشك تمساح
                                                                                                                                               



پشت سرم گريه نكن مسافرم،مســـافرم              اشكاتو هي هدر نده بايد برم،بايـــــــــــــــــد برم


جلوي راهمو نگير نذار منم گريـــــــــه كنم               صلاحمون ايــــــــــــــــنه عزيز بايد برم سفر كنم


طاقت اشكاتو ندارم تورو خــــدا نذار ببارم               خدا نخواست قسمت اينه كه من تورو تنها بذارم


تورو خدا گريــــه نكن اين قدر نگو نرو ،نرو                بغضم داره ميتركــــــــــــــــــه اين قدر نگو نرو،نرو


اينجوري بي تابي نكن الهي قربونت برم               خدا نگهدارت باشـــــــــــــــــــــه بايد برم ،بايد برم

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 بوســــــــــــــــــــــة



گفته بودم كه اگر بوســـــــه دهي توبه كنم
كه دگر با تو از اين گونــــــــه خطاها نكنم
بوسه دادي چو بر خواست لبت از لب من
توبه كردم كه دگر توبـــــــــــــــه بيجا نكنم


|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 بي كسي.....


من خيلي غصــــه دارم هيچ مونسي ندارم       تـــــو آسمون ستارســــت حتي اونم ندارم


تا كي بايد به دل بگم بساز،بساز بسوز،بسوز     تا كي بايد به دل بگم كه چشماتو به در بدوز


تا كي بايد گريــــــــه كنم از دست كار روزگار      تا كي بـــــــــــايد بباره چشمام مثل ابر بهار


                           كي ميگه تنهايي سخت نيست بخدا تنهايي سخت


                              الهي بي كس نشي به خدا بي كسي سخت

|+| نوشته شده توسط حميــــــد در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 
 
بالا